X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

اتاق آبی
 

این وبلاگ به علت عدم پرداخت بدهی های میلیاردی اخیرش پلمپ و برای همیشه بسته شد!


Follow us:

https://www.facebook.com/bache.certegh

[ دوشنبه 11 شهریور 1392 ] [ 00:09 ] [ Daniel ]
عید عبادت و بندگی، عید فطر بر تمامی شیعیان جهان مبارک باد

[ پنج‌شنبه 17 مرداد 1392 ] [ 22:40 ] [ Daniel ]

هیچوقت لبخند های ملیح و قشنگت رو فراموش نمی کنم که می گفتی عدالت رو برمیگردونی!
وقتی ضربه چماق روی سر رفیقم داشت دلسوزی مشق میکرد، من داشتم دنباله "هاله" میگشتم
دقیقا تو همون روزها بود که اومدی و ایمانم رو نجات دادی که مبادا به بیراهه برم و خدایی نکرده در موردت حدس وگمانه زنی کنم!
هروقت از آینده می ترسیدم بابام می گفت فردا قشنگه! حالا این روزها بابام هم داره از فرداها می ترسه
هنوزم خیلیا دوسِت دارن و سنگ حرفای قشنگ تو بر سرو سینه می زنن ، اما هر جور که با خودم کلنجار میرم میبینم؛نه!
آقای بنده خوب خدا!
همه ی داداشیای من ، مثه خودم صبح تا شب دارن سگ دو میزنن و کارگری می کنن که شهریه دانشگاه شونو در بیارن! اخه هزینه قورت دادن نفت های تو سفره مون خیلی گرون شده
خیلی حرفارو جلوی بگم بگم تو نگفتیم! اما ظاهرا یه الف تو بگم بگم هات جا افتاده بود
هنوز هم جای دلسوزی های رسالت وارت درد می کنه!
همینجا نقطه میذارم!
آقای خوب منو بخاطر حرفهایی که پشت سرت زدم حلال کن.
ازطرف من سوپریه محل تون رو ببوس و سلام مخصوص مو بهش برسون
دلم واسه شکلکات تنگ میشه
داخل پرانتز بگم:کاش یه فکری هم به فکر قیمت "تَن" می کردی تا اونا هم عادلانه،بِشَن!!!
در پناه خوبی هات!

[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 19:11 ] [ Daniel ]

دوستان پیشنهاد می کنم این پست رو از دست ندید.ازوبلاگ یکی از دوستانم کپی کردم

فوق العاده س.


شب ها زود بخواب

صبح ها زودتر بیدار شو

نرمش کن، بدو، کم غذا بخور

زیر بارون راه برو

تو زمستون گلوله برفی درست کن

هر چند وقت یک بار نقاشی بکش

در حمام آواز بخوون و کمی آب بازی کن

سفید بپوش

آب نبات چوبی لیس بزن

بستنی قیفی بخور

به کوچکترها سلام کن

گاهی، شعر بخون

نامه ی کوتاه بنویس

ادامه دارد
ادامه مطلب

[ جمعه 11 مرداد 1392 ] [ 23:48 ] [ Daniel ]

تو این شبها حتما دعام کنید!


[ دوشنبه 7 مرداد 1392 ] [ 22:33 ] [ Daniel ]

تقدیم به روح سه قهرمان ایرانی،آیدین،پویا و مجتبی که با صعودشون ابدی شدند


من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نسیت

می خوام یادم بره دست خودم نیست

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

برچسب‌ها: قله، کوه
[ شنبه 5 مرداد 1392 ] [ 12:18 ] [ Daniel ]

متولد ماه سیزدهم!

زاده آن زمان که زمستان سرد زیر داغی نبودنت زجه مستانه سر می دهد

بین بودن ها ماندم؛یک هیچ بین هزار تا هست!

مثل روز اخر یک سال کبیسه...


[ سه‌شنبه 1 مرداد 1392 ] [ 11:30 ] [ Daniel ]

چشمها – پنجره‌های تو – تأمل دارند

فصل پاییز هــم آن منظره‌‌‌ها گل دارند

ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم

همــه در گردش چشــم تــو تعادل دارند!

تا غمت خار گلــو هست، گلــوبند چرا؟

کشته‌ هایت چه نیازی به تجمل دارند؟!

همه‌ جا مرتع گرگ است، به امید که‌ اند

میش‌ هایم کــه تــه چشم تو آغل دارند؟

برگ با ریزش بـی‌وقفه به من می‌گوید:

در زمین خوردن عشاق تسلسل دارند

هر که در عشق سر از قله برآرد هنر است

همـــه تا دامنــــه‌ ی کــــوه تحمــــــل دارند

[ یکشنبه 30 تیر 1392 ] [ 12:29 ] [ Daniel ]
یکی از فانتزیام اینه که :

به دوس دخدرم 3 صبح زنگ بزنم بگم بیا دم در کارت دارم !

بعدش اونم بیاد با یه تاپ و شلوارک و یه مانتوی ژولیده و چشای نیمه باز تو ماشینم !

بگم عشقم تو بخواب فقط میخوام نگات کنم !

بعد گازشو بگیرم برم شمال 7 صبح لب ساحل باشم !

تو یه ساحل آروم وایسم و دوتا درارو باز کنم و خودم بشینم چارزانو رو کاپوت و نگاش کنم، اونم با نسیم ساحل بیدار شه و از خوشحالی جیییییییییغ بکشه و در اثر ایست قلبی جونشو بده به شما :|

و من اونجا با گیتارم این آهنگو بخونم :

دریاااااا ، هشتمین عشق مرا بردیییییی !
:))))))))))))))
[ سه‌شنبه 25 تیر 1392 ] [ 11:40 ] [ Daniel ]

کجاست دختر پاییز ..... باغ کودکی ات

کلاه پوپکـی و سینـه ریــز میخکــی ات

دلــم گرفته و دنیــال خلوتــــی دنجــــم

که باز بشکفم از بوسه ی یواشکی ات

کــه باز بشکفم و باز بشکفم با تـــو

کمی برقص مرا در لباس پولکی ات

چقدر خاطره دارم از آن دهان مَلَس

زبــان شیرینت بــا لب لواشکـی ات

شبـی بغــل کن و بـر سیـنه ات بخــوابانــم

به یاد حسرت شب های بی عروسکی ات

چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو

اگر رها شـوم از "بازوان پیچکی ات"*

اسیــر وشادم چــو بـادبـادکـــی بستــه

به شاخه های درختان باغ کودکی ات !...

*بازوان پیچکی ات(حسین منزوی)

[ دوشنبه 24 تیر 1392 ] [ 17:14 ] [ Daniel ]

   1    2    3    4    5      ...    16    >>

.: Weblog Themes By themzha :.

Page web
04
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 34401