X
تبلیغات
رایتل

اتاق آبی
 

چه حس مبهمی دارم 

ثانیه ها لنگ و دل ماه بی تاب 

فرشته ها در بستر ابر می گریند 

طوفان نعره می زند و آب بی خواب است. 

شهر در کوره می سوزد 

عطش خاک دامن گیر شد؛ 

شعله اش تا بی انتهاست انگار! 

ترک قلب به دیوار افتاد. 

سبزه ها مستور،غنچه ها بی نور! 

گنجشکی در قفس افتاده،آب می خورد از دست کودکی تنها. 

چه حس مبهمی دارم؛ 

خواب می بینم شاید! 

سکه ام وارونه است هر روز، 

بوف کوری بر سر شاخه، شعر شوم می خواند. 

ایستگاه متروکه شهر خاک می خورد از درد 

ترن فرسوده،ناله اش خاموش است! 

به چه می خندی تو؟! 

مگر از گریه ما آگاهی؟ 

نفسی سرد کشید آندم؛کودکی کنج هیاهوی ستم! 

بدنش بی جان است. 

مادرش بی سایه! 

خانه‌شان تاریک و دل‌شان مغموم است. 

به چه می خندی تو؟! 

حس من زیبا نیست! 

به چه می خندی تو؟! 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ‌ن:ممنون میشم اگه ایراد داشت بهم بگید. 

پ‌ن:حس من زیبانیست،افسانه در ذهن دارم!

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1391 ] [ 14:17 ] [ Daniel ]
.: Weblog Themes By themzha :.

Page web
04
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 34887