اتاق آبی
 

نخواب! چشم هایت را نبند. 

تو هنوز زنده ای. 

خودم دیدم که خندیدی!همین دیروز زیر آن سایه، پیش اقاقی ها بود.روی آن نیمکت چوبی. نسترن، نسرین،نرگس و آلاله؛همگی شاهدند.از ابرها بپرس. 

برگ زرد می خندید،آسمان خاکستری بود.تو چه زود یادت رفت! 

من و تو شاد بودیم . قولمان امروز بود.  

 

ساعت خانه ناکوک شده،لحظه ای را خوابی.تو نمردی هنوز... 

 

من که خوب می دانم؛بازی بچگی هاست.چشم هایت را بستی.پاشو ! حالا نوبت تو ست. 

من چشم گذاشتم . می شمارم تا صد.... 

در پی‌ات آمدم.همه جا را گشتم! 

اثرت پنهان شد. 

در دل خاک چرا؟ زمین که جای بازی نیست. برخیز دگر کافیست.من تو را یافتم. 

چه شبی بس طولانی! 

صبح کی می شود این تاریکی. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پ‌ن:مخاطب ندارند. 

پ‌ن:تقدیم به همه اونایی که عزیزی رو از دست دادن.

[ پنج‌شنبه 17 اسفند 1391 ] [ 22:09 ] [ Daniel ]
.: Weblog Themes By themzha :.

Page web
04
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 35298